لندی : شعر مردمی پشتو


  • 10 مياشتي دمخه (21/09/2020)
  • نجب منلی
  • 363

 با بيش از پنجاه مليون گوينده در افغانستان، پاکستان و هندوستان زبان پشتو در بين زبان هاي آريايي، بعد از فارسي، از نگاه شمار گوینده گان، مقام دوم را دارد.

اهميت کمي و کيفي تخليق هاي ادبي باز هم پشتو را به پايه دومين زبان آريایي جلوه مي دهد ولي آنچه ويژگي پشتوست بخش بزرگ ادبيات گفتاري آنست. قديمي ترين شواهد ادبي پشتو که در دست داريم مربوط به قرن هشتم ميلادي است، ولي آن چه را مي توان ابتداي يک نوع رنسانس ادبي پشتون ها به حساب آورد محصول مبارزات ملي نظامي، سياسي و مذهبي ايست که در واکنش به استيلاي مغول ها برهند در قرن شانزدهم به وقوع پيوست. پشتون ها از قرن سيزدهم تا قرن شانزدهم بر هندوستان حکمفرما بودند. در اوايل قرن شانزدهم ظهيرالدين محمد بابر (متولد فرغانه، 1483) پس از عبور از آمودريا و اشغال کابل آهنگ هندوستان کرد. بابر، در سال 1526، ابراهيم لودي پادشاه پشتون هند را شکست داد و اساس امپراتوري مغولي هند را بنا گذاشت. با آمدن بابر پشتون هاي مقيم هند خود را درحالت نابساماني يافتند و عده کثيري از ايشان براي حفظ جان به بازگشت به خاستگاه اصلي خود مجبور شدند. 
براي دو سده تمام -تا سال 1747 که احمد شاه ابدالي دولت معاصر افغانستان را بنا نهاد- پشتون ها درگير جنگ هاي پر دامنه يي با مغولان هندوستان از یک سو و امپراتوری صفوی فارس از سوی دیگر بودند. با اين وصف، در عرصه فرهنگ و ادبيات پشتو، به ويژه در زمينه نگارش آثارادبي و فرهنگ نوشتاري، کوشش هاي شايسته يي به عمل آمد. 
رستاخيز ادبي پشتو که در قرن شانزده آغاز يافت و تا پايان قرن هژده دوام داشت، در جوار، يا بهتر بگوئيم، زير سايه ادبيات فارسي به وقوع پيوست. اديبان و نويسندگاني که درين عرصه نقش پيشرو داشتند همه داراي تعليمات مذهبي بودند و با ادبيات فارسي آشنايي کامل داشتند و عده اي حتي به زبان فارسي شعر مي سرودند. ادبيات فارسي براي اين گروه از روشنفکران، به اصطلاح امروزي، به مثابه چراغ رهنمايي بود که کمال هنر و ايده آل فرهنگ را تمثيل مي نمود. شاعران و اديبان پشتون کوشش مي کردند که آنچه را به زبان پشتو مي گفتند بر معيار فارسي درست بگويند، تاحدي که همه از يک سر اصناف و اوزان اصيل پشتو را که در قالب هاي عروضي نمي گنجيدند به گناه «عاميانه بودن» ترک گفتند و يا ناديده گرفتند. 
بزرگ ترين آرزوي شاعران تعليم ديده پشتو زبان آن زمان اين بود که اشعارشان همپايه اشعار فارسي باشد. دو نمونه، از این ادعا ها را برای روشنی مطلب درینجا ذکر میکنیم:
(۱)
فارسي شعر مې هم زدهو سلیقه لرم د واړو
پښتو شعر مې خوښ دی هر څوک خپل ګڼي ښاغلي (خوشال خان خټک ۱۶۱۳ – ۱۶۸۹)
شعر فارسی را میدانم، سلیقهٔ همه [شعر ها] را دارم
شعر پشتو را دوستتر میدارم. هر کس از خودی را برتر میداند
(۲)
فارسي وانو د حیرت گوتې به خولو کړې
چې حمید سخن سازي کړه په پښتو کې (حمید مومند، قرن هفدهم میلادی)
فارسی زبانان انگشت حیرت به دندان گزیدند
زمانیکه حمید سخن سازی پشتو را آغاز کرد

تکيه اديبان پشتو زبان بر قواعد ادب فارسي اثر بس مثبتي برادب پشتو گذاشت و تحولاتي که در ادب فارسي در طي سده ها به وقوع پيوسته بود ادب ديواني پشتو از همان ابتدا به آن دسترسي يافت. پژوهشگران ادب ديواني (شاعران صاحبديوان) پشتو را درچهارمکتب صنف بندي کرده اند. هر يک از اين مکتب ها، به نوعي، با سبک مسلط يکي از دوره هاي ادب فارسي ارتباط مي گيرد: مکتب روشانيان (برگرفته از اسم متفکر مبارز پشتون، بايزيد انصاري مشهور به «پيرروشان» ۱۵۲۵ - ۱۵۸۱) بيشتر به سبک شاعران قرن دهم خراسان مي ماند؛ پيروان خوشحال ختک (1687-1613) به اقتداي سعدي مي نوشتند: رحمان (1714-1635) و شاعران مکتبش همه از حافظ پيروي مي کردند؛ و حميد مومند (1739-1666) را به حيث بنيانگذار مکتبي مي شناسيم که مرهون سبک هندي فارسي است.
از جانب ديگر، اثر منفي فارسي گرايي شاعران پشتو از يک طرف در استعمال بيش از اندازه واژه هاي فارسي در آثار ادبي و از جانب ديگر در ترک و حتي ناديده گرفتن انواع و اصناف اصيل پشتو بوده است. در مورد وزن، پيوند عروض بر تنه شعر پشتو چندان به خوبي نگرفت و باوجود تلاش عده اي ازبزرگترين شاعران، وزن شعر پشتو بازهم اصل تناوب هجاهاي بلند و کوتاه را نپذيرفته و مبني بر شمار هجاها و فاصله معين بين هجاهاي تکيه دار شده است. شاعران ديواني پشتو نه تنها انواع و گونه هاي شعري سنتي پشتو را ترک گفتند و انواع شعري فارسي را به کار بردند، بلکه در مورد تصاوير، تشبيهات، استعارات و حتي مفاهيم راه تقليد از فارسي را به پيش گرفتند که در نتيجه جدايي بين شعر نوشتاري و شعر گفتاري در زبان پشتو کاملا مشهود گرديد. ادبيات گفتاري که عمدتاً آفريده شاعران بيسواد و نيمه سواد هست از تأثرات بيروني تقريباً آزاد ماند. هرچند شماري از نام هاي انواع قالب هاي شعري (غزل، رباعي، چهار بيتي) از ادبيات ديواني به عاريت گرفته شده يا از آن الهام گرفته، و واژه هاي محدود فارسي نيز به شعر گفتاري راه يافته است، ولي رويهمرفته اثرات بيروني سطحي بوده است و آفريده هاي ادبي شخصيت و ويژگي فرهنگ پشتو را حفظ کرده اند. بايد افزود که با در نظرداشت سطح سواد در جامعه اهميت کمي ادب گفتاري بارها بيش از ادبيات نوشتاري بوده است. 
شعر گفتاري پشتو را به دو دسته تقسيم مي توان کرد. نخست، اشعاري که سراينده آن معلوم است. پخش و نشر اين چنين اشعار وابسته به شهرت شاعر است و اغلب از ساحه چند ده و قريه تجاوز نمي کند و با سراينده يکجا مي ميرد. درموارد کمي شهرت اين شاعران (که بيشترشان موسيقي هم مي نوازند) به ساحه فراختري توسعه مي يابد. عده اي حتي شاگرداني نيز تربيه مي کنند و آثارشان به سمع مردم بيشتري مي رسد و براي مدت درازتري زنده مي ماند. تواناترين اين شاعران تصنيف هايي در يکي از پيچيده ترين قالب ها نيز، که «چاربيته» گويند، مي سازند. اين شعر ها را شاگردان و علاقه مندان از بر کرده از جايي به جايي انتقال مي دهند. باز هم، چون طرز انتقال اين اشعار زباني است، به زودي فراموش مي شوند. ندرتاً واقع شده که اين گونه شعرها را کسي نوشته و به نسل هاي بعدي انتقال داده باشد. 
گروه دوم سروده هاي گفتاري اشعاري است که گوينده آن معلوم نيست. در طول زمان هرکسي که خواسته است، برحسب ذوق و توان خويش، چنين شعرهايي مي سرايد و يا درآن تصرف مي کند. اين گونه اشعار که چند مصراعي بيش ندارند اگر مورد پسند واقع شوند زبانزد عام شده دير مي پايند ورنه به زودي از ياد ها مي روند. 
يکي از اين اصناف که بدون شک مقبول ترين، فراگير ترين و شايد هم زيباترين بخش شعر پشتو را تشکيل مي دهد "لندي" نام دارد. وجه تسميه واژه "لنډۍ" به تحقيق معلوم نيست. شايد لندی از کلمه «لنډ» به معني کوتاه اشتقاق يافته باشد. لندي شعريست کوتاه، متشکل از دو مصراع نابرابر غير مقفّي. مصراع اول نه هجا دارد و هجاهاي چهارم و هشتم تکيه دار اند. مصراع دوم سيزده هجا دارد و هجاهاي چهارم، هشتم و دوازدهم تکيه دارند. نمونه:
يارميِ په شنو سترگو مين دي/ زه به دا تورې سترگې چېرته بدلومه
(يارم چشمان سبز را مي پسندد، چشمان سياه خود را به کجا ديگرگون سازم؟) 
اگر هجا های بدون فشار (stress) را به شکل «÷» و هجاهای دارای فشار را به شکل «±» نشانه گذاری نماییم تقطیع لندی به اینگونه میباشد: ÷ ÷ ÷ ± / ÷ ÷ ÷ ± / ÷ // ÷ ÷ ÷ ± / ÷ ÷ ÷ ±/ ÷ ÷ ÷ ±/ ÷

گفتيم که لندي مقبول ترين و فراگيرترين گونه شعري پشتوست. براي ثبوت اين ادعا کافيست بگوييم که به ندرت مي توان پشتوني را سراغ کرد که به زبان پشتو مسلط باشد و چند لندي از بر نداشته باشد، در حالي که اکثر کسان کم از کم يک بار در زندگي خود يا لندي سروده اند و يا در يک لندي معروف براي افاده مطلب خويش تصرف نموده اند. 
لندي به حيث يک گونه شعري زنده پديده يي پويا و همواره تغيير پذير است. هر روز لندي هاي نو سروده مي شوند و لندي هايي براي هميشه از بين مي روند. از طرف ديگر، چون لندي مال شخصي کسي نيست، هرکس مي تواند، چنانکه خواسته باشد، درآن تغيير و تبديلي وارد کند. در سال هاي اخير، به کوشش بنيادهاي علمي افغانستان و پاکستان بيش از پنجاه هزار لندي جمع آوري و تدوين شده و به چاپ رسيده اند ولي عده يي برآنند که شمار لندي هايي که هم اکنون در بين مردم رايج است، بيش از صد هزار تواند بود. بحث در باره قدامت لندي ها فقط مي تواند جنبه حدسي داشته باشد زيرا اين اشعار بخشي از فولکور گفتاريست و نمي توان دستاويزهائي سراغ کرد که از روي آن بتوان تاريخ سرايش اين اشعار را دريافت. اگر احياناً يک لندي به واقعه تاريخي اي اشاره کند با فراموش شدن خود واقعه لندي نيز فراموش مي شود و يا، اگر موضوع اجازه دهد، با کمي تحريف به واقعه نوي تطبيق مي شود. به حيث نمونه يکي از مشهورترين لندي هاي قرن نوزده را يادآور مي شويم: 
چرته لندن، چرته چترال دي/ بي ننگي زور شوه پرنگيان چترال ته ځينه 
(لندن کجا و چترال به کجا / بي ننگي چنان غلبه کرد که فرنگي ها به چترال مي روند) 
در زمان اشغال افغانستان به واسطه شوروي سابق (سالهاي دهه هشتاد قرن بيست) همين لندي را با کمي تغيير به اين شکل مي شنويم: 
چرته کابل، چرته مسکو دي/ بي ننگي زور شوله روسان کابل ته ځينه 
(کابل کجا و ماسکو به کجا/ بي ننگي چنان غلبه کرد که روس ها به کابل مي روند)
بازتاب وقایع و واقعیت های فزیکی جدید را میتوان در سه مثال ذیل به خوبی مشاهده کرد:
سترگې دې نه دي میزایل دي / زه د کابل پر لاره تلم و دې ويشتمه
(چشمان تو مگر موشک اند؟ / من براه کابل میرفتم، آماجم گرفتي)
که اشارهٔ صریح به بمب اندازی امریکا بر یک کاروان بزرگان محلی خوست عازم کابل میباشد.
هلی کوپتر غوندې کږه شوې / د زړه پر سر دې په راکټو وویشتمه
(مانند هلی کوپتر یک پهلو شدی / بر سر قلبم موشک شلیک کردی)
که نمودار شیوهٔ جنگی قوای اشغالگر سالهای اخیر است.
پېغلو جاپان ته اډر و کړ / ډبې دې بندې کړه ځوانان له کلي وړینه
(دختران به کشور جاپان فرمان دادند / فرستادن خودرو های مسافر بری را متوقف نما، جوانان مارا از قریه ها بیرون میبرند)
که این اشاره ایست به مهاجرت وسیع مردان جوان از قریه ها به شهر ها و گاهی به خارج از کشور.
به هرحال، بازتاب واقعات تاريخي که در لندي ها ديده مي شوند – تقریباً هیچکدام -  بيشتر از دو قرن ندارند. اشاره به انديشه ها و پندارهائي که ريشه باستاني دارند شايد نتايج چشمگيرتري بدهد. توجه خواننده را به دو لندي زيرين جلب مي کنيم: 
سپوږميه سر وهه را خيژه / يار مي د گلو لو کوي گوتي ر ېبينه 
(اي ماه زودتر برآي/ يارم گل ها درو مي کند و انگشتان خود را مي بُرد) 
مازيگری دی ښېرې مه کړه/ ته به د ناز ښېرې کوې ريښتيا به شينه
(وقت غروب است دعاي بد مگو/ تو شايد از ناز چنين کني و دعاي بدت کارگر افتد)
در جامعه امروزي پشتون ها درو کردن گلها در تاريکي شب به هيچ واقعيتي همخواني ندارد و دعا و نيايش در عين غروب آفتاب مخالف روش اسلامي است. براي توجيه چنين تصويرها پشتوشناسان به عقايد پيش از اسلام پشتون ها رجوع مي کنند. در لندي اول رسم زمان هاي اوستايي را مي بينند (بته هاي هوما را در تاريکي مي چيدند) و لندي دوم را بيانگر عقايد آفتاب پرستي مي دانند. اگر اين تحليل را بپذيريم لندي ها در جامعه پشتون قرن ها پيش از اسلام رايج بودند. به هرحال، اين نکته که لندي ها در تمام ساحات پشتو زبان معمول و مقبول است خود شاهد باستاني بودن اين گونه شعري است. 
فرم لندي که تک بيتي بيش نيست اجازه نمي دهد که تصويرهاي پيچيده و مضامين مبسوط را ارائه کند. بنابراين، گويندگان لندي در يک تصوير موجز، به کوتاهي و موثريت تمام، پيام خود را اظهار مي کنند: 
د ښو ټوپکو استاکاره/ د ښو ځوانانو خون به ستا په غاړه وينه 
(اي سازنده تفنگ هاي خوب/ خون جوانان خوب به گردن توست)
از اين که لندي ها را همه پشتون ها زنده نگه مي دارند و تعداد زيادي از آن سروده مي شود، برمي آيد که هيچ بخشي از زندگي فردي و اجتماعي از ساحه بيان لندي خارج نيست. عشق و دوستي، جنگ و دشمني، سفر و جدائي، مرگ و زندگي، طبيعت و جامعه، رسم و رواج، قوانين و خلاف ورزي از آنها، روابط فردي، خانوادگي و گروهي، کار و اقتصاد همه مضاميني است که درونمايه لندي ها را تشکيل مي دهند. بديهي است که آن چه زندگي افراد و جامعه را بيشتر متأثر مي سازد جاي بيشتري در بيان احساسات و پديده ها داشته باشد. اقتصاد پشتون ها تا حد زيادي بر دامداري و مسافرت ها در مناطق متمول تر اتکا دارد. ناداري و روابط فاميلي اکثراً منجر به ناکامي هاي عاشقانه مي شوند. نظام قبايلي، رقابت هاي قومي و تجاوزات بيگانگان جامعه پشتون را بي نهايت بي ثبات مي سازد و جبراً شهامت و جنگاوري را به ارزش هاي اولي پشتون ها مبدل مي کند. از اين جاست که مفاهيم مربوط به کوچ، مسافري و جدايي، شکايت از عواقب ناخوش آيند رسم و رواج هاي سنتي و شهامت در ميدان کارزار جاي چشمگيري در درونمايه لندي ها دارد. 
جامعه پشتون اساساً جامعه سنتي و مبني بر روابط قبيلوي است. دراين گونه جوامع هرچند خود خواهي، خودگرايي و شهرت طلبي از ارزش هاي ابتدايي است، هويت فردي در مقابل تعلقات اجتماعي ارزش چنداني ندارد. بسا اميال و آرزوهاي افراد قرباني مصلحت هاي فاميلي و گروهي مي شوند. هيچ کسي نمي تواند که ازچارچوب رسم و رواج پا فرا نهد و باز هم به حيث عضو محترم جامعه شناخته شود. نه تنها اعمال بلکه گفتار نيز تحت سانسور شديد روابط حاکم جامعه است و اميال و خواهشات پامال شده و احساسات محکوم به سکوت و خاموشي يکي از مشخصات اين جامعه به شمار مي رود. زن به حيث موجودي که اساسي ترين ارزش ها يعني "ننگ" و "ناموس" را تمثيل مي کند در قلب روابط اجتماعي قرار دارد. ازيکسو مسائل مربوط به زن و عفت او منشأي عداوت ها و دشمني ها است، و از سوي ديگر زن به حيث تحقق دهنده روابط خويشاوندي وسيله حل منازعات مي شود. اين قرباني درجه يک روابط اجتماعي به نوبه خود دوام دهنده رسوم و عادات آبايي مي گردد. دختري که اختيارش سلب شده، در تعيين سرنوشت خود تنها نقش تماشاچي دارد. بالنوبه، اولادِ خود را با روحيه تقديس رسوم پرورش مي دهد و اختيار تصميم درباره آينده را از ايشان سلب مي کند.
صورت مې خپل واک يې د بل دی/ خاونده خاورې کړې بې واکه صورتونه 
(بدن ازمن است و اختيارش دردست ديگران/ خداوندا بدن هاي بي اختيار را خاک بگردان) 
درچنين جامعه اي که حتي سخن گفتن در حضوربزرگان را بي حيايي مي دانند اظهار عواطف و احساسات بايد محال باشد و عملاً هم چنين است. لندي ها که گوينده و سراينده شان نامعلوم است وسيع ترين عرصه بيان عواطف، احساسات و شکايت ها از نظام اجتماعي اند. هرکس هرگونه احساسي را که خواسته باشد بي محابا مي تواند از اين راه اظهار کند چه انديشه نام و ننگ را در عالم بي نامي راهي نيست. پشتوشناسان به حق نقش زن ها را در ايجاد و تشهير لندي ها اساسي دانسته اند ولي آنقدر برآن اصرار ورزيده اند که اغلب خوانندگان غيرپشتو زبان لندي را «شعر زنانه» مي پندارند. در حقيقت، چنانچه پيشتر اشاره شد اين صنف شعري به معني راستين شعر مردمي بوده همه پشتون ها اعم از زن و مرد در تحول و زنده نگهداشتن آن سهم مساوي دارند.
آنچه درپي مي آيد نمونه هايي چند از لندي هاي پشتو همراه با برگردان فارسي آنها است. اين نمونه ها دريچه نيکويي را براي درک و دريافت لندي مي گشايند. 
زړه مې هغه وه چې تا يوړ
گلاب خو نه دی چې به بيا سپړي گلونه 
دل همان بود که تو با خود بردي
اين نه گلبني ست که از نو گل بشکفد 
زلفې يې بيا په مخ خپرې کړې
لکه سپوږمۍ په ورېځ کې ډوبه ډوبه ځينه 
زلف را برخسار پريشان کرد
همچو ماهيست که زير پرده ابرآسمان پيماست 
زما او ستا چې پرې وعده وه 
په هغه ځای کې بېگا اور و لگېدنه 
آنجا که من و تو وعده ديدار داشتيم 
در آنجا دوش آتش برافروختند
زما او ستا مينه دروغ وه
چې ته په گور يې زه په کور گوزران کومه
ياري من و تو دروغي بيش نبود 
تو به گور خوابيده اي من به خانه مانده ام 
ما مارکونډۍ کرلې نه دي
جانان زمونږ کوڅې ته ولې نه راځينه
من که خار نگاشته ام 
چرا يار به کوي من گذر نمي کند 
ځان يي زړو جامو کې جوړ کړ 
لکه په وران کلي کې باغ د گلو وينه 
خود را به جامه ژوليده آراست 
همچو گلزاريست ميان دهکده اي ويران شده
ناز په بې نيازو خلکو مه وړه 
قدم زما په لېمو ږده چې ناز دي وړمه 
ناز برمردم بي نياز مکن
قدم بر ديده من گذار که منت ناز بردارم
باده په باد مې سلام وايه 
په هغه باد چې د جانان په لوري ځينه 
اي باد سلام مرا به باد رسان
به آن بادي که به سوي يار مي وزد 
بيلتون په لوړه غونډۍ ناست دی 
قلم په لاس دی دوه مين جدا کوينه 
هجران بر فراز پشته بلندي نشسته 
قلمي در دست، عاشقان را ازهم جدا مي کند 
گل مې په لاس کې مړاوی کېږي
پردی وطن دی زه يی چا ته ونيسمه
گل در دستم پژمرده مي شود 
در وطن بيگانه به چه کسي اهدايش کنم 
نامردی يو وار خولگۍ راکړه 
مدام به نه وي ستا ځواني زما خواستونه 
بگذار يک بار لبت را بيوسم
نه جواني تو، نه خواست هاي من جاويدان خواهند بود 
پاس په آسمان کې ستوری زه وای 
نجلۍ و يده وای ما يې و کړای ديدنونه
اي کاش ستاره اي بودم برآسمان
تا دختر خوابيده را از دور تماشا مي کردم 
پتنگ په خاص چراغ مين دي 
ښايسته خو لمر دي ځان پرې نه لمبه کوبنه 
پروانه خود عاشق چراغست 
ورنه خورشيد زيباتراست و او به وي پرخويش را نمي سوزد
پتنگ له ما نه زده کړه و کړه
ځکه خپاره څانگونه شمې ته ورځينه 
پروانه از من آموخت
که با بال گسترده به سوي شمع مي تازد
بېگا مې مړ په خوب ليدلې 
سبا مې سروشونډو پتري نيولي وونه 
شبي مرگ ترا بخواب ديدم 
بفردا لبهايم خشکيده بود 
بېلتانه غرونه په ژړا کړل 
ځکه د ځمکي په مخ ډکې ولې ځينه 
جدايي کوه ها را به گريه آورد 
از آنجاست جوي هائي که ببريز بر زمين جاريست 
د زړگي حال ويلاي نه شم 
لکه خولپوټی تنور بلې لمبې خورمه 
حال دل را بازگو نتوانم کرد
بسان تنور سر پوشيده شعله همي خورم
دنيمو شپو سندرې خوند کا
څوک به مين وي څوک به ورک له ملکه وينه 
سرودهاي نيم شبان دلاويز است
يکي ازدرد عشق مي نالد و آن ديگري به يادوطن
په لويو غرو د خدای نظر دي 
په سر يي واورې اوروي لمن گلونه
خدا نظر لطفي برکوه هاي بلندانداخته
که بر فرازشان برفباران است و بپاي شان گل مي شکفد 
پسرلي راغی ونې شنې شوې
زما ناښاد زړگوټی واورې اوروينه
بهار آمد در ختان همه سبز شدند 
اين دل ناشاد من است که تاهنوز برف مي بارد
په اوسېلو مې آسمان شين کړ
ځکه مې بند کړل په حمل کې بارانونه
به آه خود ابرآسمان را روفتم 
درماه فروردين بارندگي را بند کردم
په جنازه مې تلوار و کړئ
ناوخته کېږي د اشنا ديدن ته ځمه 
به جنازه من عجله کنيد
معطلم نکنيد به ديدن يار مي روم
په زړه مې ليک د اشنا نوم دي
د اوبو غړپ کولاي نه شم وران به شينه 
نام يار بردلم نوشته است
نمي توانم آب بنوشم مبادا نوشته را ويران کند 
په زلفو ورورو ږمنځ را کاږه
هلته زما د زړگي کور دی وران به شينه 
زلف را آهسته آهسته شانه کن 
آنجا خانه دل من است مبادا خرابش کني
يار مې هندو زه مسلمانه
د يار د پاره در مسال جاروکومه 
يارم هندوست من مسلمانم 
براي يارخاکروب بتکده شده ام 
چې جانان مري ما يې کفن کړې
چې په يوه لحد کې دواړه خاورې شونه
اگر جانان مي ميرد من کفنش شوم 
تا هردو در يک لحد خاک شويم 
د تورياليو خويندي ژاړي 
د سپو موزيانو خويندي سترگي توروينه 
خواهران قهرمانان مي گريند 
خواهران بزدلان سگ منش به چشم خويش سرمه مي کنند 
تلې د پښو مې شوې تڼاکې
اوس سري منگولې لگوم يار ته ورځمه 
کف پايم را آبله پوشيد 
به دست سرخ حنا شده به سوي يار مي خزم 
چې کله ځې کله درېږې
يا دې څه ورک دي يا دې زه ليدلې يمه 
گاهي مي روي و گاهي باز مي ايستي
چيزي گم کرده اي يا مرا ديده اي؟
په لاره ځم ټوله شرنگېږم 
ستا د تومت زنځير په غاړه گرزومه
هنگام رفتن ازبدنم صداي زنگ مي آيد 
تهمت عاشقي همچو زنجير برگردنم آويخته است 
بېلتونه غبرگ بچي دې مړه شه 
چې ته په غم شې گوندې زه دې هېره شمه 
اي جدايي دوفرزندت يکجا بميرند 
تا تو به غم شوي مگرمرا فراموش کني
خوله مې د خولې د پاسه کيږده 
ژبه مې پريږده چې گيلې در ته کومه
لبت را برلب من بگذار 
زبانم را رها کن گله هاي گفتني دارم
د پسرلي غم ښادي يو دي 
گل په خندا دی آسمان اوښکې تويوينه 
شادي و غم بهار به هم آميخته اند 
گل مي خندد و آسمان اشک ريزاست 
خلک اختر ته کالي مينځي
زما جامې د يار په بوي نه يې مينځمه
مردم براي عيد جامه هاي خويش را مي شويند 
جامه من بوي يار دارد نمي شويم 
خلک دي وايي تو متونه
زه د جانان په غېږ کې چا ليدلې يمه 
بگذار مردم تهمت بگويند 
مرا چه کسي درآغوش يار ديده؟
په زيارتو دې وه خاونده
يا يې زما کړې يا يې خاورې کړې چې ځمه 
الهي به پاس دوستانت
يا او را به من رسان يا به خاکش کن که بي غم شوم 
په غم کې تا نه کمه نه يم 
کم عقله نه يم چې به کلي خبرومه 
غم من کمتر ازغم تو نيست 
نه آنقدر بي دانشم که رسواي عالمش کنم 
په صبر صبر پوره نه شوه 
سبا مي نيت دې بې صبرۍ ته ملا تړمه 
هرچند صبر کردم کارم به جايي نرسيد
فردا قصد دارم که بي صبري کنم
په قسمت ښکلي به نور نه شي
که وچې ونې زرغونې په اوښکو کړمه
آن چه از ازل درنصيبم نوشته اند دلگيرنخواهم شد 
هرچند با اشک خويش درخت هاي خشکيده را از نو سبز کنم 
ترما د ځمکي تالې ښې دي 
چې باندې ښوري د جانان سپين قد مونه 
زمين از من خوش نصيب تر است 
که يارم قدم به رويش مي گذارد 
د يار ديدن يې په ما کم کړ 
زه د بڼو له رپېدو مرور يمه 
نشد که يارم را سير ببينم
از برهم زدن مژگان خويش گله دارم 
يو وارې بيا په دې لار راشه 
په پخوانو پلونو دې پرېوتل گردونه
باري از نو به کوي ما گذر کن
بر نقش پارين قدم هايت خاک مي بينم 
راشه زما په خوا کې کېنه 
څانگه يوه يم رنگ به رنگ سپړم گلونه 
بيا به پهلوي من بنشين 
منم آن تک گلبني که گل هاي رنگارنگ دارم